شب بودُ شب گردیِ بارونُ باد
رد شدمُ چشام به چشماش افتاد
دیدم که زخماش همه از غربته
مثل خودم خسته و بی طاقته
دیدمُ گفتم که نباید نشت
یه عشق بیچارهَ رو دید ، رهاش کرد
رفتمُ گفتم که چرا نشستی
تلف نکن عمرتُ دستی دستی
درسته که ازهمه تنهاتری
اسیر این دردایِ زجر آوری
کفشای غیرَتُ باید پا کنی
بگردیُ لنگَتو پیدا کنی |